تو مرد باش و من زن
احنمالا تا کنون مرا شناخته ای .نه ؟ بگذار راهنماییت کنم .از اولین ها شروع میکنم .
من همانم که که اولین بار به تو آموختم میوه و دانه گیاه می ارزد به ریختن خون و شکار حیوان بینوا . همانی هستم که اولین بار کاشتن را شروع کردم .شاید اولین باری که دانه ای را کاشتم هم کارم را کوچک شمردی اما بعدها تو مثل همیشه برایش اسم انتخاب کردی و آن را از مهم ترین تحولات جامعه بشری محسوبش کردی .دانشم را هم به تو آموختم و تو شدی نقش اولش.
می دانی؛من همانی ام که اولین بار سفال را ساختم .تو گفتی خیلی بدرد بخور است باید به تولید انبوه برسد و باز هم واگذارش کردم به تو . من همانی ام که زیبایی را به تو نشان دادم .میدوختم ،می ساختم و خواستم این زیبایی برای تو هم باشد .باید یادت باشد که این زیبایی را گرفتی و صنعتت کردی .
من همانی هستم که فرهنگ های زیبا را ساختم .رسوماتی را به کار گرفتم که تو هم تا امروز به آن افتخار می کنی و می گویی این فرهنگ ماست .
...
بگذار ببینم تو که هستی ؛
تو همانی نیستی که اولین بار سیب را بی اجازه برداشتی و انداختی گردن من ؟همانی که اولین بار سر به حسادت برد و دست به برادر کشی زد و تا امروز هنوز هم ادامه اش داده ؟! اما تو کارهای بزرگی هم انجام داده ای،همان کاغذ و سکه هایی را ساختی که اسمش را پول گذاشتی ،عکس خودت را روی آن زدی و به من دادی تا برایت خرجشان کنم!
همانی نیستی که مرا ضعیف تشخیص دادی و خانه نشینم کردی .سهم مرا از تاریخ دوره ای به نام مادرسالاری خواندی و طولی نکشید که خودت ثابت کردی که حتی این دوره هم هرگز وجود نداشته . تو همانی که هنرهایم را از من گرفتی و تجارتت کردی و بار دیگر به خودم باز پس دادی .
اینجایش را دیگر باید خوب یادت باشد؛ هر جا تو خواستی و مانعم نشدی من توانستم وارد شوم و هر جا توانستم خودی نشان دهم به من گفتی استثنا، هیجان زده ،(به گمانم برای تشویق) گفتی در راه های رسیدنت به این موفقیت مانند ما عمل کردی !
درست است تو همانی که هم زمین مال توست هم آسمان.
یادم می آید که یکی از همین روز ها گفتی دیگر اینگونه نیستی و زمانه تغییرت داده ؛
پس چرا من هنوز به نظرم می آید تو میخواهی مثل تو باشم تا مرا موفق بشناسی .چرا هنوز سهم من از آسمان رنگ سیاه چادرم است .چرا خرابی زمین از توست و بدنامی اش مثل قدیم بر گردن من .چرا هنوز کار تو در هر صورت بهترین و کار من به نسبت خوب خوانده میشود .چرا هنوز تو گاهی در تلاشی حقی که از من گرفته ای را از خودت پس بگیری .
خودمانیم ،هنوز هم وقتش نشده که بدانی من نمی توانم تو باشم .و هنوز نمیتوانی خودم را چون خودم بدانی ؟توقع دارم اینبار دیگر به سویی دیگر هل داده نشوم . برای همه مان جا هست .تو مرد باش و من زن .