مرا به خاطر بسپار
ما را به خاطر بسپار
کنارجوی آب نشسته و نگاهش را از دستان گلی اش که در حال شستنشان بود برداشت و چشم به جاده دوخت.هر روز این کار را میکرد .شاید منتظر منجی ای بود که او و کل خانواده اش را با خود به آنجایی ببرد که در تلویزیون ها نشان میداد.
هنوز به جاده زل زده بود که گرد اتومبیل غریبه با شکل و شمایل نامانوس با محیط بلند شد.دستهای خیس و نیمه گلی اش را به لباسش مالید و آمدن مردهای غریبه را به هم بازیهایش نشان داد.دوان دوان قدم های بلندشان را دنبال میکرد.به لباسهای سفید و تمیز و موهای مرتبشان که گرد و خاک نازکی رویش نشسته بود نگاه میکرد .همیشه دوست داشت پدرش اینگونه لباس بپوشد.
دستان غریبه به طرفش دراز شد و چند شکلات به او دادند.آخرین باری که از این شکلات های گران خورده بود عروسی پسر عمویش بود .در حین وارسی شکلات که در حال آب شدن بود سعی کرد خاطره عروسی پسر عمویش رایادآوری کند.او همیشه در افکار بچه گانه اش آرزو داشت پدرش آنقدر پول داشته باشد که برادرش هم مثل پسرعمویش در شهر درس بخواند .
پسرعمویش در شهر کار خوبی به دست آورده بود و همانجا دختری را انتخاب کرده بود.یادش آمد که روز مراسم عروسی به زور و با گریه و زاری از مادرش خواسته بود که او را با خود ببرد.بهترین لباسهایش را برای عروسی پوشیده بود.صورت آفتاب سوخته اش چنان خود را نشان میداد که بچه های شهری به او اشاره میکردند و با هم میخندیدند.گمان کرد در عروسی خیلی به او خوش گذشته است وموقع بازگشت به خانه همه ی اتفاقات وچیزهایی را که دیده بود را با آب و تاب برای دوستانش تعریف کرد.
نور فلاش افکارش را پراند.غریبه ها در حال عکس گرفتن از چیزهایی بودند که به نظر او زیبا نمی آمد.شاید میخواهند چیزی یادشان نرود. غریبه ها همیشه کارهای عجیب میکنند.
در دلش گفت ،شما همیشه با این دوربین ها به دیدن ما می آیید.
................................................
شاید همیشه گمان مقامات به این است که با آوردن امکاناتی چون برق و اسفالت محرومیت یک روستا تا حدود زیادی از بین میرود .این امکانات لازم است ولی تنها یک بعد ماجراست .واقعیت چیزی فراتر از این حرفهاست.در واقع با آوردن امکانات رسانه ای اتفاقی که افتاد این بود که خود ساکنین یک روستا به خصوص نسل های جدیدتر به میزان شکاف و سطح زندگی خود در مقابل مردم یک شهر پی بردند .اگرچه در جامعه ما چه شهر و چه روستا مشکلات خاص خودشان را دارند اما محرومیت در روستا موجب شد تا موج روستاییان به شهر وارد شده و مشکلات شهرهایمان دو چندان شود.
(بدون اینکه نقش دولت را یاداوری کنیم) ما باید روستا هایمان را یک موزه زنده بدانیم و حداقل کاری که می توانیم انجام دهیم تشویق کردن روستاییان برای به وجود آوردن مکان های تفریحی مناسب که نیازی به سرمایه گذاری های آنچنانی هم نداشته باشد.و بعد هم اینکه به جای اینکه هر تعطیلات تصمیم به ایرانگردی داشته باشیم یک بار نیز به فکر استان گردی باشیم!نه اینکه از روستاهایمان فقط عکسی بگیریم و بس.
به عنوان مثال بسیاری از شما امکانات ساده ی روستاهای سایر استان ها را که خود ما هم برای رفتن به آنجا هر ساله هزینه میکنیم مشاهده کرده اید.برای اینکه این سرمایه ها درون استان خودمان مصرف شود،الگو برداری صحیح از این نمونه ها جای خالی اش در منطقه ما احساس میشود.