نهایت ظرفیت ما
نامه قبولی اش در استخدامیِ شغلی که برای بدست آوردنش تلاش بسیاری کرده بود را خواند و نفسی عمیق از سر آسودگی خیال کشید.
اولین ارباب رجوع که که بسراغش آمد به یاد تمام لحظه هایی افتاد که برای به دست آوردن این عنوان کاری دویده بود.
روزی که اولین حقوق کاریش را دریافت کرد به یاد پدر کشاورزش افتاد که تمام تلاش خود را جهت برآوردن هزینه های دانشگاهش به کار گرفته بود.
حال مدتی از بدست آوردن این موقعیت کاری گذشته؛ به همراه همکارش در دفترش نشسته که یکی از آشنایان پدری وارد دفترش میشود و از او راهنمایی و کمک می طلبد.نگاهی به همکارش می اندازد و سریع با بهانه های مکرر از مشغله کاری و نبود وقت و ... دست رد به سینه اش میزند و شروع به خوردن ته مانده چایش میکند.
روزی همسرش با او تماس میگیرد و میخواهد شب برای دید و بازدید به خانه خواهرش بروند ،لحظه ای در افکارش فرو میرود ، اتومبیل مدل بالای خود را در محله های تنگ وتاریک پایین شهر و خود را در خانه ی اجاره ای خواهر زنش تصور میکند . با اصرار همسرش را از این تصمیم منصرف میکند و دلیل تراشی میکند که چرا باجناقش با وجود نداشتن گرفتاری آنچنانی به آنها سر نمیزند .
روزی پسرش را هنگام بازگشت به خانه در حال بازی کردن با پسر همسایه میبیند و بی معطلی پسر را به خانه میبرد و به نصیحتش میپردازد ، که هرگز نباید با پسری از چنین خانواده درس نخوانده ای رفت آمد داشته باشد زیرا که عواقب بدی به همراه خواهد داشت .
روزی در خیابان با چند تن از همکاران والا مقام است که دوست دوران کودکی اش به طرفش می آید و با او سلام و احوالپرسی میکند .نگاهی سرد به هیکل بی قواره و لباس نخ نمایش میکند و بعد از خداحافظی و رفتن دوستش ،در خدمت همکاران شروع به توضیح و توجیه میکند و اینکه هرگز حتی در دوران کودکی هم دوست نداشته به این دست آدم ها نزدیک شود .
و روزی کنار چند تن از تازه کاران در عرصه شغلیش نشسته با آب و لعاب به بحث در مورد تازه به دوران رسیده های نو کیسه ای میپردازد که زمان به دست آوردن علم و موقعیتی ارزش همه را پایین تر از خود میبینند!