وصف روزگار دختر بلوچ
روزگاری وصف دختر بینوای بلوچی بود که سقف خانه
اش را آسمان و درب خانه اش را دروازه ای رو به دنیایی دیگر میپنداشت .
میگفتند روزی از خواب برمیخواست بی خبر از همه
چیز انگشت بر اسنادی میزد و خود را کنار مردی میدید که میگفتند همسر توست .روز
دیگر زنی را کنارش میافت که میگفتند هووی توست .و روزی نیز بر حسب اتفاق سه سنگ را
کنار خود میافت که میگفتند حکم باز گشت تو به خانه ی پدری و طلاق توست.
اکنون دختر بینوای بلوچ چهره ی کوزت مابانه خود
را از دست داده و ... دست به سیاه و سفید نمیزند مگر به ضرورت .
حرف به حساب نمیزند مگر به گزافه.
دنیایی بزرگ ساخته از خواسته هایش که یک به
یک میبایست دست آوردش شود. حضرات ملتفتند
که راه دبستانش به دانشگاه باز میشود و توفیق دستیابی به مدرک تحصیلی را پیدا
میکند که فتبارک الله هیچ دختری بی نصیب از آن نیست .
برادرش اخیرا به شغل قاچاق روی آورده و
میگویند برادران دیگر دختران بلوچ هم وسوسه شده اند که جهت حفظ اقتصاد خانواده یا
سوار بر تویوتا 2000 پشت بر پشت هم روانه مرز شده اند و یا با چهارپای قدیمی به تجارت
پرداخته و گرد نخود پراکنی به کله شان خطور نموده . دختر بینوای بلوچ گذشته را بنگر که از خانه به
در آوردی و سقفی امن نساختی ،دلخوشی هایش چون سوزن دوزی را با لباس های کامپیوتری
پر کردی و جایگزین دیگری ننمودی .علم دادی و معلم نکردی .به جای انتظار بازگشت
همسر از سرِ زمین و خشت وخاک می بایست انتظار بکشد که همسرش به سلامت از لب مرز و دم
پاسگاه به درآید.

خب به نظر شما علت این وضعیت چیه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۴ ساعت توسط بانلی
|